#داستان #راستان در کلاس اول راهنمایی در مدرسه تیزهوشان وشهدا در کرمانشاه درس میخواندم ، خانه ما بمباران شده بود و نصف آن خراب شد ، پدرم دبیر بود ولی بعد از بمباران تبدیل به مهندس معمار شده بود ، روزی به من گفت برو پیش مشی رمضان دوبار ماسه بیار ، من در خیابان سرچشمه بسمت میدان حرکت کردم چند گاراژ در میدان بودند ، داخل گاراژ سمت راست مشی رمضان ۳فروند خر قبرسی داشت ، او پیر مرد با سبیل هیتلری و چوب گردو در دست داشت ، من به او گفتم مشی رمضان بابام گفت دو بار ماسه بیار او مرا نگاه تندی کرد ومن خودم را برانداز کردم و هیچ نگفت ، دو خر را بار کرد وراه افتادیم ،
بین راه بدلیل سربالایی یکی از خران تمرد کرد ، ناگهان مشی رمضان با چوب محکم زد تو سره خر بیچاره ، خر مثل مرغ سربریده بر زمین افتاد و خون از بینی ودهانش جاری شد ، مشی رمضان به سمت بنگاه پناهی دوید ، گفت حسین یخ بده ، حالا من مانده بودم فرار کنم یا بایستم ...
به سمت خانه حرکت کردم ، بابام گفت مشی رمضان کجاس ؟گفتم داره میاد رفتم دنبال کار خودم ...نتیجه ؛ برخی دنبال امام زمان هستند ، بنده با توجه به آمار مرفوک و کشورهای غرب آسیا از مدیترانه تا خلیج فاررررررس ، میگویم خداوند متعال ، بجای امام زمان باید مشی رمضان را برای هدایت خلقش بفرستد .
00:12 - 27 June 2026