امشب را تا صبح در کنار خورشید به خواب رفتم.آخر اینجا همیشه روشن استهمیشه گرمهمیشه مهربان… حقیقتش را بخواهی حظ میکنم وقتی هر روز خورشید زمینی ها قبل از طلوع می آید و اندکی کنار خورشید من مینشیند،گرما میگیرد درس مهربانی می‌آموزد. و من هم مثل هرروز خوب گوشهایم را تیز میکنم تا بتوانم اندکی
از اسرار مگو را در صندوقچه قلب کوچکم مخفی کنم.اما امروز هم همان روال همیشگی استاز من تمنا و از او…نمیدانم شاید آغوش مهربانش را گشوده باشد تا غرق نورم کند. که امیدم اینست و تمام آرزویمحتی فکر وصالش آنچنان مسرورم میکند که حد ندارد.و من غرق در اینکه عشق اومرا آدم میکندمرا عبد خواهد نمود¹¹¹¹
20:12 - 21 January 2025
Poetry and memoirs

2 Reactions
1837 Views


1 Reply