با او دوست شدم وجه اشتراک مان در خیلی چیز ها زیاد بوداما اخلاقا متفاوت بودیم چند ماهی از من بزرگتر بود اما از من پخته تر،خانم ترکمی حرف زدیم من گفتم او شنید، او گفت من شنیدماو مادرش سرطان داشت و من عمه امدعای همیشگی سر سفره افطار و قنوت نماز و هنگام اذان مانشفا همه مریض ها
به خصوص بیماران خودمان بود.اما انگار شفا برای بیماران ما جور دیگری باید رقم میخوردابتدا عمه ام رفتو حال مادر اووقتی عمه ام پر کشید زنگ زد تسلیت گفتدر آن واحد به خدا گفتم خدایا هیچگاه مرا در این شرایط قرار نده
اما حال این من هستم که باید زنگ بزنمتسلیت بگویم و او در غم بیپایان دنیایش تنها بماند🖤
15:47 - 14 April 2026