در شعر حافظ کرده ام من بس تدبر:ساقی حسین و می حسین و خم حسین استهم امتداد غدیر خم، حسین است دنبال کشتی نجات دیگر نباشید چون کشتی نجات، این مردم ،حسین است
ما سیه پوش عزای تو در محّرم میشویم، یا حسین در غم تو بابی بی رقیه همدم میشویم یا حسینبا رَخت سیاه تو ما مُحرِم گشته ایمبا داغ تو و قصه کربلا مَحرم میشویم یا حسین
ماجرای من ودل روز ازل با او بودقصه عشق من و قصه دو ابرو بودمن و قلبش به هم نزدیک گوییفاصله مان به نازکی یک مو بودولی افسوس که دست ایامچرخ بازیگری جادو بود تا رقیبم سر خم را بگشاد جامی از می بدست او بودفاصله بین من و او جادو شدهر گلی کند رقیبم خوشبو بود…Show more
مست حافظ خوانی شبهای یلدا میشویمتا سحر درچشم تو پنهان و پیدا میشویمهر غزل شمعی شد از بستان تو مه تفال میزند بر کف دستان تومطلع سبز غزل در چشم توست هم کلید صبح خود در دست توست بس که روشن کرده ای خانه ی من نور می پاشد امشب از کاشانه من گویند همه که ماه پایین آمده است؟
دوباره محرم شد و آسمان سیه پوش شدعطر چای عراقی آمد و بانگ نوشانوش شد بساط روضه آقا اباعبدالله بر پاستمیان قدسیان هم در عرش غوغاستو بوی نوحه فخیم محتشم می آید از گنبد آسمان بوی غم می آید انگار که کشتی نجات آمده است بهر بخشایش خلق آب حیات آمده است
بر من مفروش جام می ات را ساقیکه من از ساغر چشم او مستمتا که قامت بست او از بهر نماز من قیامت را دیدم و بر او دل بر بستماز حدیث چشم او جمله می خواران غافلندمن که از مستی او میکده را در بستممست کرده نگاهش تا ابد انگور رامن ولی با دیدنش از شط می در جستم
شعرم به گریه افتاد چون چشم ازاو گرفتی از سرخی چه خمی تو رنگ و بو گرفتی مو ی شراب داری و لب مثال ساغردیدم! چون شیخ آمد برقع به رو گرفتی از اشک شعرهایم ،دل شد مریض و پرخون ای دل خاک بر سر با خون وضو گرفتی؟ دل مست می شوی باز حتی به جام خالی زیرا که جام خالی از دست او گرفتی