بیصدا، بیردپا... من اینجا هستم، نه چون کسی خواست، نه چون صدایی شنیده شد، فقط چون بودنم مثل سایهایست که به اجبارِ نور و دیوار شکل گرفته. حرفهایم را نگفتم، نه از ترس، بلکه از یقینِ بیفایده بودنشان. نگاهم کردند، اما نه برای دیدن، فقط برای عبور.
iri@JA122116 مرداد 1404(حلقهای از نرسیدن) شاید نرسم به هیچکدام از خواستههایم، شاید هرگز نتوانم بگویم چه شد. ولی یک چیز را میتوانم بیان کنم: همیشه در انتظار میمانم. شاید تا آن روز، خاطراتم در قلبم مدفون شده باشند، ولی اسمت همچنان تنها کلمهایست که میتواند مرا وادار کند دستان خستهام را دور خودم حلقه کنم
@JA122113 مرداد 1404(پایان تنفس،آغاز دلتنگی)میدانی، قرار بود اولین کسی که میبینم تو باشی. آخرین حرف که شنونده آن هستم، متعلق به حنجره تو. شبها به امید صبح که با توآغازمیشود، چشمانم را به ستارهای میبخشیدم؛ اما حال هر روز در رویایی "ندیدن فردا"، قلبم را گوشهای خاک میکنم و شبها ماه را در آغوش میکشم.
@JA122110 مرداد 1404تنهایی در ازدحام. شلوغ است، مملو از آدمها. زیادند؛ بیشتر از درختان، بلندتر از علفها. از خورشید کمتر، ولی از ماه روشنتر. ولی این جمعیت زیاد باعث تنهاییست، زیرا تفکرشان تنهایی را القا میکند. شاید در ازدحام باشم، ولی خورشید در میان ابرها میدرخشد. پس تنهایم موجب خاموشی شدنم نیست، نخواهد بود.