قطار، نیمهشب از ایستگاه گذشت و صدای کشیدهشدنِ چرخها بر ریل، در سکوتِ شهر پیچید. همان صدایی که همیشه زن را غمگین میکرد. مرد کنارش ایستاده بود و از پشتِ شیشههای مهگرفته، رفتوآمدِ آدمهایی را تماشا میکرد که هرکدام به سویی میرفتند؛ انگار هیچکس در این جهان، جایی برای ماندن نداشت.